...
نمیدونم دلشوره دارم، دلتنگم، دلگیرم یا همش! فقط میدونم حال دلم اصلا خوب نیست. دلم میخواد عقربه های ساعت رو نگه دارم و نذارم فردا بشه. نگرانی امونم رو بریده. صدات رو که میشنوم دلم خون میشه. غم و دلهره توی صدات موج میزنه. هرچی هم که سعی میکنیم به روی هم نیاریم و بخندیم و بگیم که اصلا نگران نیستیم ولی نمیتونیم! ما اهل دروغ گقتن به هم نیستم. مشتمون پیش هم زود باز میشه. تا بگیم سلام همه ی حس و حالمون تو صدامون آشکار میشه. من نگرانتم پسر! دارم دق میکنم! دارم خفه میشم از بغض! نمیدونی امشب وقتی خواستیم گوشی رو قطع کنیم و گفتی "فردا یا خودم بهت زنگ میزنم یا بابام" چه حالی شدم. نمیدونی وقتی خداحافظی کردیم و قطع کردیم، وقتی صدای پر از بغضت رو شنیدم، وقتی بهم میگفتی دوستت دارم، نمیدونی... نمیدونی چه حالی شد دلم! گوشی رو که قطع کردی بغضم ترکید. دیگه طاقت نیاوردم. من نمیتونم صبر باشم حامد! تحمل یه همچین چیزی کار من نیست! تو همه ی زندگیه منی! من نمیتونم حتی یک ثانیه نبودنت رو هم تاب بیارم! مهم نیست برام که خودخواهیه یا نه! مهم نیست توی جهنم داریم زندگی میکنم یا بهشت! من فقط تو رو از این زندگی لعنتی میخوام! هرجا که باشم و هر چی که بشه میخوام فقط تو مال منی باشی و هیچ چیز تو رو نگیره ازم! ما تازه داریم طعم خوشبختی رو حس میکنیم، تازه داره زندگیمون، با هم بودنمون جون میگیره! نمیخوام ازدستت بدم حامدم! نمیتونم! فکر اینکه خیلی ها شرایط بدتری براشون پیش اومده آرومم نمیکنه! نمیتونم به این چیزا فکر کنم! من فقط تو رو میخوام! حامد شاد و سرحال و مهربون خودم رو! همین!
امشب خواب به چشمام نمیاد. میخوام تا صبح دعا کنم. دوست دارم فردا بهم زنگ بزنی و صدای قشنگت رو بشنوم که میگی : "چیزی نبود مینا! دارم میام پیشت!". منتظرتم همه ی هستی من! تنهام نذار!
خدایا! رحم کن به احساس پاکمون! تنها امیدم تویی! نا امیدم نکن!
دل مرا می بری...
در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــدخـــدا
تا جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما مانـد به جا
تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود...
از با تو بودن ها...
سلام
به همین زودی شد یک سال!
یک سال گذشت و خواستم باز هم اینجا بنویسم.
تک تک کلماتی که اینجا نوشتم رو تو این یک سال هزاران بار خوندم.
هنوز هم وقتی میخونمشون همون حالی میشم که موقع نوشتنشون داشتم!
یه حس خوب و عجیب و دوست داشتنی!
یک سال گذشت از تو رو دیدن...
از تو رو خواستن...
از با تو بودن...
از با تو موندن...
یک سال گذشت از اون غروب پاییزی دلگیر...
از عاشقانه های پنهانم برای تو...
از آرزوهای برفی...
از هفته های تلخ و شیرین ...
و از روزی که "آن راز که در دل بنهفتم به در افتاد"
از اون روز بارونی توی پارک...
از زل زدن های من به زمین و سکوت...
از به کوچه ی علی چپ زدن های تو!
از تردیدت...
از تصمیمت...
از خواسنت...
از بودنت...
از موندنت ...
از موندنت...
از موندنت...
امروز داشتم پیاده و تنها توی مسیر همیشگیمون قدم میزدم...
هوای پاییز همه ی خاطرات این یک سال رو به یادم می آورد...
همه ی روزهای خوبی که با هم و کنار هم گذروندیم یکی یکی می اومد جلوی چشمم...
اولین نگاه
اولین لبخند
اولین سلام
اولین جرقه ی عشق
اولین قطره ی اشک
اولین قدم زدن زیر بارون
اولین تماس دستها
اولین آغوش گرم
اولین بوسه
اولین بوسه ی برفی
اولین عاشقانه ها
اولین دوستت دارم...
همیشه دوستت دارم!
همه یبیرون رفتنهای با هم
بار اولی که توی رستوران رو به روت نشسته بودم و هنوز پر بودم از استرس و تو میخندیدی
پیتزا ه... که با اون سالن کوچولوش پاتوقمون بود!
کافی شاپ ک... با اون سالن دنجش با عطر دیوانه کننده ی چوب و عود و میزای کوچولوی چوبی و چیپس و پنیرای خوشمزه ای که تو دهنم میکردی...
پیاده راه رفتن ها توی پارک های ا... و از ته دل خندیدن ها...
خاطره ی اون پارک و ساندویچ هوکامه و آقا پلیس مهربون!!!
پاساژ گردی ها و خرید کردنها...
مترو گردی ها و «همه ی خاطرات خوب مترو»...
و همه ی همه ی همه ی جاهای خوب دیگه ای که «با هم» رفتیم...
همه ی خنده ها
همه ی گریه ها
همه ی دلهره ها
همه ی دلخوری های که بیشتر ازچند دقیقه نمیشد
همه ی تلاشها برای بهتر و بهتر و بهتر شدن شرایط
همه ی از خود گذشتنها برای هم
همه ی «عاشقی کردن ها»
تک تک لحظه هایی که تو این یک سال با تو بودن داشتم تا آخر این مسیر از توی ذهنم گذشت و سرمای شدید هوا رو برام شیرین تر از باد بهاری کرد!
دستات هم که نباشه یادت گرمم میکنه!
بهت زنگ میزنم و یه دوستت دارم ِ گرم مهمونت میکنم تا لحظه های تو هم بهاری شه!
نازنینم!
هدیه ی آسمونی من!
امیدوارم که این یک سال خاطره ضزب در ابدیت بشه و لحظه ای نباشه که بی تو سر شه!
ممنونم ازت که به احساسم اعتماد کردی و بهم فرصت عاشقی دادی
ممنونم که بهم دل بستی و خواستی که دل بسته ات باشم
ممنونم از خنده هایی که ازم دریغ نمیکنی و محبتی که بی منت نثارم میکنی
یک سال پیش و توی همچین روزهایی میترسیدم که بیان این عشق خط قرمز بکشه روی تموم اندک با تو بودن ها
ولی امروز
خوشحالم که این حس رو توی دلم دفن نکردم و ممنونم که احساسم رو فهمیدی...
تو دوستم داری
بیش از هر جیز و هر کس توی این دنیا
و این تنها چیزیه که توی این دنیا بیش از اندازه باورش دارم
حتی بیشتر از دوست داشتن خودم!
دوستت دارم مهربون ترینم!
سالگرد با هم بودن مبارک!
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست...
آن روز که حتی نامم هم جایی در افکارت نداشت
آن صبح دلپذیر پاییزی
آرام پشت سرت قدم برداشتم
حضورم را حس نمیکردی
سنگینی نگاهم را که مثل کودکی به دنبال تیله ی چشمانت میدوید
و صدای قلبم را
که مشت میکوبید و تمنای رهایی داشت
دست سرکش دلم را کشیدم
چشم بستم
و دویدم
از کنارت گذشتم
بدون نیم نگاهی
بدون حتی سلامی
هیچ
گذشتم اما...
باز دستم را رها کرده بود...این دل!
پ.ن:
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم!
...
به احترام با تو بودن
تنها سکوت میکنم !
دوستت دارم مهربانترین!
پ.ن:
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم، گویی دورم
باز امشب در اوج آسمانم...
