وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم...

که در طریقت ما...



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز یه اتفاق وحشتناک افتاد. تو خونه نشسته بودیم با مامان و سهیل (داداش 6 سالم) که زنگ زدند. سهیل فکر کرد بابامه و با کلی ذوق بدو بدو رفت در رو باز کرد که یه دفعه دیدیم بچه رنگش شد مثل گچ و خشکش زد و صدای ناله میاد. دویدیم دم در دیدیم خانم همسایه ی واحد بالاییمون جلوی در وایساده و خون مثل فواره از سرش میزنه بیرون و تموم سر و صورت و لباس و دستاشم خونیه و کف راهرو هم پر از لکه های خونه. سهیل که بچه اینقدر ترسیده بود رفته بود پشت در نشسته بود و دستاشو گذاشته بود رو چشماش. منم گلاب به روتون تا این صحنه رو دیدم اینقدر حالم بد شد که بالا آوردم. مامان با رنگ پریده ازش پرسید چی شده و اونم گفت رو مبل نشسته بوده تلویزیون میدیده که تابلوی بزرگ روی دیوار افتاده رو سرش و خونه هم تنهاست. مامان میخواست زنگ بزنه اورژانس ولی دید ممکنه دیر بشه سریع لباس پوشید و یه پارچه بزرگ داد به اون که بذاره رو سرش تا خون نریزه و با ماشین خودمون بردش بیمارستان. خدا رو شکر حالش بهتر شد و سرش رو بخیه زدن. خانومه چون خودش چندین سال پرستار بوده و تو اتاق عمل کار کرده بود خیلی خوب خودشو حفظ کرد و اصلا خودشو نباخته بود. ولی من حالم خیلی خیلی بد شد. همش اون صحنه جلو چشمم بود. من یه قطره خون میبینم فشارم می افته چه برسه به اون وضعیت! بعد فکر کن راحت و بیخیال تو خونه نشسته باشی که یهو یه چیزی صاف بخوره تو فرق سرت! وای چقدر بده! خدا همه رو حفظ کنه از این جور حادثه ها!  

 

- ببخشید اگه توصیف این صحنه ها کسی رو ناراحت میکنه! :-( 

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389ساعت 02:59 AM توسط مینا| 0 نظر|

 فولدر عکسامون جلوم بازه و دارم با دقت همشون رو نگاه میکنم. هر کدومش واسم یه دنیا خاطرست.خاطره ای از روزهای قشنگ با تو بودن. باورت میشه که به این زودی داره میشه دو سال؟ عمرمون به همین زودی میگذره و تنها چیزی که می مونه همین خاطره هاست. عکسی رو که تو پاساژ قائم گرفتیم باز میکنم. یادته؟ سمنو به دست و خسته ولو شده بودیم رو یه صندلی توی پاساژ که تو دوربین رو، همونی که به عشق ثبت لحظه هامون گرفتیم رو در آوردی و با همون قیافه های خسته عکسی گرفتیم که هر کس میبینه از شباهت بی حدمون به هم انگشت به دهن می مونه. شباهتی که توی این مدت بیشتر هم شده! توی عکس که سرامون رو چسبوندیم به هم. زوم میکنم رو چشمامون. چشمای هر دومون درشته. چشمای من درشت تر و یکم خمار و تیره تر. ولی فرم هر دو یکیه. فرم نگاه کردنشون. حالتشون. از همه مهمتر، عشقی که توی نگاهمونه و هدفی که بهش نگاه میکنیم. همه شبیهه. زوم میکنم رو لبامون. لبای هر دو مون گوشتی و قلوه ایه. واسه تو قلوه ای تر. واسه من کوچولوتر. ولی هر دو شبیه. هر دو سرخ از شرم بوسه ها. گاهی شک میکنم که  من تو هستم یا تو من! وقتی مثل یه بچه گم میشم توی آغوشت (به قول حرف همیشگیم، توی بغل گنده ات!) حس میکنم همه ی دنیا به احترام این هم آغوشی متوقف شده. وقتی دستام توی دستاته، وقتی آروم و بی صدا نوازشم میکنی و گوش میدم به لالایی نفسهات، دلم میخواد لحظه ها اینقدر کش بیان که هیچ وقتِ هیچ وقت تموم نشه این با تو بودنهای دلچسب...

ما خوشیم حامد... مشکلات ما کم نیست ولی خوشیم. این دلبستگی کوهیه که مشکلات از پا درش نمیارن. معجزه توی دستای به هم گره خورده ی ماست. دستامو رها نکنی که با این دستای در هم میشه دنیا رو دگرگون کرد. ممنونم از بودنت. ممنونم از خوشی های که به قلبم هدیه میدی. از همه ی لحظه هایی که پا به پام میای و خسته نمیشی. از محبت و توجه و عشقت. ممنونم که دنیای من شدی و ممنونم که من برات تمام دنیام! دوستت دارم! 

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389ساعت 5:07 PM توسط مینا| 2 نظر|

پنج شنبه، توی جشنی که خانم "م" یکی از معلم های دوران مدرسه‌، برگزار کرده بود، با صدای بلند با دوستای قدیمی، به رسم اون دوران شعر "گل نرگس آبروی دو عالم" رو فریاد میزدیم دلم بدجوری لرزید. همه حس خوب و عجیبی داشتند. بغض گلوی همه رو گرفته بود. بعضی ها هم اجازه داده بودند اشکاشون سرازیر بشن. دل هممون رفته بود به قدیما. به روزای راهنمایی و دبیرستان. به جشنا و سوگواریهایی که با "الا بذکرالله تطمئن القلوب" شروع میشد و با "گل نرگس" تموم. دستمو آروم گذاشتم تو دست "ن" صمیمی ترین دوست روزای دبیرستان که الان دوباره کنارم نشسته بود. سرش رو گذاشت رو شونه م و اون یکی شعر همیشگی رو همراه بچه- های دیگه زمزمه کردیم: "دوست دارم در خونه ت در بزنم...". به یاد "ر" اون یکی دوست صمیمیم افتادم که الان تو جشن نبود. همونی که همه بهمون میگفتن دوقلوها! بس که همیشه و همه جا با هم بودیم. یاد اون دفتر آبی که وقتی راهنمایی بودم توش نامه هامو مینوشتم و فقط "ر" بود که اجازه داشت گاهی بخونه و منم دفتر اونو بخونم. دفتری که توش برای خدا مینوشتیم و برای  کسی که توی مدرسه بهش میگفتند "گل نرگس". یاد روزایی که  برای خانم "م" گل نرگس میخریدیم و پایین همه ی برگه های امتحانیمون عکس گل نرگس بود. مدرسه ی ما همیشه پر بود از عطر نرگس. هنوز هم وقتی گل نرگس میبینم، وقتی نیمه ی شعبان میرسه، وقتی همه جا غرق شادی و جشنه، من به این فکر میکنم که هیچ وقت به اندازه ی روزای مدرسه حس واقعی این روزارو درک نکردم. یا شاید بهتر باشه بگم که اصلا بعد از مدرسه هیچ وقت اون حال و هوا رو دوباره تجربه نکردم. هیچ وقت...

+) این تعریفایی که از دوران مدرسه میکنم معنیش این نیست که روزامون همش گل و بلبل بود! اون مدرسه برامون خیلی سختی ها و مشکلات داشت، اما حس هایی رو هم به جا گذاشت که هیچ وقت محو نمیشن!

+) حامد جان یادت باشه ها! نیت کردی که اگه سال دیگه این موقع حاجتمون رو گرفته بودیم نیمه شعبان مشهد باشیم! اینجا نوشتم که نزنی زیرش! :) 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد ماه سال 1389ساعت 02:04 AM توسط مینا| 2 نظر|

خدایا شکرت! 

برای اینکه بیست و چند سال پیش توی همچین روزی یکی از بهترین بنده هات رو آفریدی!
یه نی نی سفید و تپل و بانمک که به گفته ی مامانش از همون 20 روزگی اینقدر زبز و زرنگ بود که میتونست سرش رو بلند کنه و اطرافش رو نگاه کنه!  

یه نی نی باهوش که از شش سالگی حافظ میخوند به جای یه توپ دارم قلقلیه! 

یه نی نی با استعداد که از نوجوونی مثل یه native انگلیسی حرف میزد! 

یه نی نی خوش صحبت و خوش فکر که در عرض چند ماه چنان آتشی توی وجود من شعله ور کرد که تا ابد خاموشی نداره! 

اون هنوزم وقتی خودشو واسم لوس میکنه و با شوخ طبعیش خنده روی لبام میاره نی نیه منه! 

ازت ممنونم خدا جونم که اون رو برای من آفریدی و سر راه منن قرار دادی و برای با هم بودن کمکمون کردی و باز هم کمکمون میکنی! 

دوستت دارم خدا! 

 

 پارسال برای تولدت هدیه ای بهت دادم که به قول خودت بهترین هدیه ی عمرت بود! 

هدیه ای که هم برای تو بهترین بود هم برای من!  

فکر میکردم امسال قسمت نشه که بتونم باز هم با یه هدیه ی ویژه سورپرایزت کنم! 

اما شد! 

امسال هم مثل تولد پارسالت خاطره انگیز بود! 

ولی هیچ هدیه ای لایق وجود مهربونت نیست گل من! 

 

دوستت دارم! 

تولدت مبارک! 

 

 

امسال هم کیک پختم و برات آوردم! 

یه کیک خیلی خوشمزه که مامان هم کلی خوشش اومد که عروس به این هنرمندی داره!!!  

ولی امیدوارم سال دیگه با هم و تو خونه ی خودمون کیک تولدت رو بپزیم! 

 

باز هم دوستت دارم! 

باز هم تولدت مبارک عشق من...

نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر ماه سال 1389ساعت 00:22 AM توسط مینا| 3 نظر|

«من هنوز به یاد دارم 

که برای داشتنت 

دلی را به دریا زدم 

که از آب واهمه داشت...» 

 

نمیدونم شاعرش کیه ولی خیلی به دلم نشست 

رفتم تو حال و هوای اون روزای دل به دریا ردن... 

گرچه این روزها بهترین لحظه هارو کنارت میگذرونم 

گرچه دردونه ی دلتم و ثانیه ای عشق و محبت و توجه ات رو ازم دریغ نمیکنی 

گرچه این با هم بودن به هر دومون فرصتی دوباره داده برای لمس خوشبختی 

ولی شیرینی ناب اون روزها هم هرگز از دلم و ذهنم بیرون نمیره 

هیچ چیز شیرین تر از این نیست که ذره ذره دلباخته شی و احساست رو فریاد بزنی 

چه زیباست عاشقی 

و چه زیباست معشوقه بودن...  

معشوقه ی تو بودن... 

 

-بالاخره تموم شد امنحانا! چقدر مزه میده آزادی!!!

نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر ماه سال 1389ساعت 02:09 AM توسط مینا| 0 نظر|

1 2 3 4 5 >>
Design By : Night Melody